خاطرات
ناممكن هاي خوشرنگ
محال هاي دلاويز
رسيدن به عشقي
كه قلب چندين سالگي تو را ربود
و شنيدن نجواهايي
كه در باد گم شد
ما همه دلبسته
نه
زنداني خاطرات خويشيم

زندگی
در زمين آشوب وجنگ است زندگي
همچو باران قشنگ است زندگي
مثل خواب يك نهنگ است زندگي
همچو آبي , آسماني زندگي
با زلالي , مهرباني زندگي
همچو آهي در خفايي زندگي
سوزش زخم بلايي زندگي
همچو يك اشك زلال است زندگي
به دور از عشق محال است زندگی
زندگيبوت توپ
![]()
![]()
حالا چند تا برنامه توپ برای بوت کردن .....حالشو ببر!!!!![]()
![]()
![]()
درها در زماني كه بايد
باز مي شدند
باز شدند
اگر چه ، من ، مي خواستم
ولي به حساب خود نمي گذاردم
او را فراموش نكردم
اگر درها باز نمي شدند نيز
فرقي نمي كرد
او
باز با من بود

بيمار
در بیمارستان دل رفتم
بر روی در نوشته بود
خطر مرگ!
مبتلا به میکروب غربت
از پشت شیشه نگاهش کردم
چه لاغر شده بود و چه نحیف می نمود
دانستم که روز وداع نزدیک است
مُشتهایش را باز نمود
کف دستش
قطره های اشکم بود
که روزی به او بخشیدم
به چشمهایم دست کشیدم
خشک بودند

شعر کردی: ئهمشهو
شهوی یهلدایه یا دهیجووره ئهمشهو
که دیدهم دوور له تۆ بێنووره ئهمشهو؟!
دڵم وهک حاکمی مهعزووله قوربان!
خهڵاتی وهسڵی تۆی مهنزووره ئهمشهو
دڵیش مایل به دیدهی تۆیه، بۆیه
له من وهحشی و ڕهمیده و دووره ئهمشهو
که تۆی شای کهچکولاهی دیده مهستان،
چ باکم قهیسهر و فهخفووره ئهمشهو؟!
له خهو ههڵساوه یا ئاڵۆزه چاوت؟
ههمیشه وایه یا مهخمووره ئهمشهو؟
سوروشکم نهقشی چاوی تۆ دهکێشێ
که جێم سهردارهکهی (مهنسوور)ه ئهمشهو
موسوڵمانان دهپرسن حاڵی «نالی»
له کونجی بێکهسی مههجووره ئهمشهو

بهار عشق
روان پرور بود خرم بهاري
كه گيري پاي سروي دست ياري
و گر ياري ندارد لاله رخسار
بود يكسان به چشمت لاله و خار
چمن بي همنشين زندان جانست
صفاي بوستان از دوستان است
غمي در سايه جانان نداري
و گر جانان نداري جان نداري
بهار عاشقان رخسار يار است
كه هر جا نوگلي باشد بهار است 
شهر دل
در بغض غريب آسمان ياد تو بود
در دل غنچه مثل فرياد تو بود
در جشن شكوفه هاي گيلاس نياز
حرف از گل بي خزان واز یاد تو بود
دوست خوب
به من گفتی که دل دريا کن ای دوست هـمـه دريـا از آن مـا کـن ای دوست
دلـم دريـا شـد و دادم بـه دستت مکش دریا بخون پروا کن ای دوست

سفر
خدا گريه ي ي مسافر رو نديد
دل نبست به هيچ كس و دل نبريد
آدم رو براي دوري از ديار
جاده رو براي غربت آفريد
جاده اسم منو فرياد مي زنه
ميگه امروز روز دل بريدنه
كوله باري كه پر از خاطره هاس
روي شونه هاي لرزون منه
از تموم آدماي خوب و بد
از تموم قصه هاي خوب و بد
چي برام مونده به جز يه خاطره
نقش گنگي تو غبار پنجره
جاده آغوششو وا كرده رام
منتظر مونده كه من باهاش بيام
قصه ي تلخ خداحافظي رو
مي خونم با اينكه بسته هست لبام
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ي عشق ها و دلبستگي ها
خيلي سخته ولي چاره ندارم
جاده
فرياد مي زنه
بيا
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ي عشق ها و دل بستگي ها
خيلي سخته ولي چاره ندارم
جاده
فرياد مي زنه....بیا 




بد جوری عاشقت شدم


