+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 16:26  توسط چیا.م
|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 17:59  توسط چیا.م
|
در خيال اتفاق مي افتد
ناممكن هاي خوشرنگ
محال هاي دلاويز
رسيدن به عشقي
كه قلب چندين سالگي تو را ربود
و شنيدن نجواهايي
كه در باد گم شد
ما همه دلبسته
نه
زنداني خاطرات خويشيم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 17:5  توسط چیا.م
|
همچو يك سرو بلند است زندگي
در زمين آشوب وجنگ است زندگي
همچو باران قشنگ است زندگي
مثل خواب يك نهنگ است زندگي
همچو آبي , آسماني زندگي
با زلالي , مهرباني زندگي
همچو آهي در خفايي زندگي
سوزش زخم بلايي زندگي
همچو يك اشك زلال است زندگي
به دور از عشق محال است زندگی
زندگي
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 14:58  توسط چیا.م
|
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 16:22  توسط چیا.م
|
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 9:48  توسط چیا.م
|
درها در زماني كه بايد
باز مي شدند
باز شدند
اگر چه ، من ، مي خواستم
ولي به حساب خود نمي گذاردم
او را فراموش نكردم
اگر درها باز نمي شدند نيز
فرقي نمي كرد
او
باز با من بود

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 17:38  توسط چیا.م
|
به عیادت صمیمیّت
در بیمارستان دل رفتم
بر روی در نوشته بود
خطر مرگ!
مبتلا به میکروب غربت
از پشت شیشه نگاهش کردم
چه لاغر شده بود و چه نحیف می نمود
دانستم که روز وداع نزدیک است
مُشتهایش را باز نمود
کف دستش
قطره های اشکم بود
که روزی به او بخشیدم
به چشمهایم دست کشیدم
خشک بودند

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 11:6  توسط چیا.م
|